X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 11 آبان‌ماه سال 1388

رج نوزدهم

 

تلوزیون میبیند اما حواسش نیست.. نگاهش را لحظه ای هم برنمیگرداند..انگشت بزرگ پایش را به فرش میکشد،لب پایینی اش را هرچند ثانیه به طرف بالا جمع میکند..گاهی نفس عمیق میکشد و عینکش را بالاتر میزند..اینها یعنی عصبی است.کنارش میشینم،طوری که بازویم آرام به بازویش برخورد کند..کمی فاصله میگیرد.من هم صورتم را به طرف تلوزیون برمیگردانم،اما تمام نگاهم ریخته پشت عینکش..پایم را روی فرش میکشم و انگشت بزرگش را که خواب فرش را بر هم میزند محکم میگیرم..کف پایم آرام میگیرد..آرام با گوشه ی پا انگشتش را نوازش میکنم..هنوز نگاهش به تلوزیون خیره است!انگار دلم تنگ میشود دستش را محکم میگیرم..با پوست دستش بازی میکنم..هیچ حرکتی نمیکند و اجازه میدهد،انگشتانم را میبرم میان جنگل موهای ساق دستش..انگشتانم شاد بالاتر میروند تا فتح شانه هایش..لب میسایم به شانه اش ..سرم را روی شانه هایش میگذارم نفس هایم موهای روی شانه اش را تکان تکان میدهد..آرم میگوید «بلند شو!»..می نشینم و صاف توی چشم هایش نگاه میکنم..لحظه ای بعد سرش را توی بغلم فرو میکند.. 

به کلام های جسمی ایمان دارم..

چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1388

رج هیژدهم

 

برگشتم به رختخواب خودم...به خانه ام.. 

و کم کم برمیگردم از جاده ها..پیچ پیچ پیچ. 

برمیگردم از دلهره های نبودنم..  

وقتی که گم می شود ریز نقشی اش میان بازوانت، 

وقتی که آرام میخندید ..

وقتی که چایی میخورد .. 

وقتی که شام می پزد  

وقتی که لباسهایت روی بند خشک می شود،

برمی گردم..  

برمیگردم از این که مرا نمی شناخت..

برمیگردم از خنده های تو..

برمیگردم از گریه نکردن هایم ..

برمیگردم از نان و پنیر و بغض ..

برمیگردم از تاب بازی دریا .. 

برمیگردم از مدام تصور کردنتان در خلوت.. 

برمیگردم از خیره گی به لب های براق و نازکش.. 

آرام آرام برمیگردم از تو....به خودم!

یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1388

رج هیفدهم

 

 

زندگی شخصی ام معتادیه که سر کوچه گاهی نَنِشسته..اگر باشد برایش سیگار می خرم..

شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1388

رج شونزهم

 

همین جا خوابیده بودم روی تخت..چشمهایم را باز نمی کردم..حتی سرا پا گوش نبودم و صدای بودنت را میشنیدم،بازدمت موهای ریخته شده روی گوشم را تکان تکان می داد..دست نزدم اما درشتی اندامت را حس میکردم..پهنی سینه ات!کشیده گی و محکمی ران هایت که رو به من بود..سرم را کشیدم طرف سینه ات...یک لحظه فقط یک لحظه هر چه میشنیدم..حس میکردم..دیگر نبود..چشم باز کردم...فقط لبخند زدم به جای خالیت!فقط لبخند!

پنج‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1388

رج پونزهم

 

هیچ کس نمیداند امروز چطور این همه ظرف نشسته را شستم..هیچ کس! 

خوابیده بودم روی زمین،به تو فکر نمیکردم اما به ظرفهایی که سه روز بود نشسته بودم چرا! گریه ام میگرفت از فکر شستن شان..تا اینکه تو آمدی توی ذهنم..فکر کردم به این که شاید شاید شاید تو تا یک ساعت دیگر برگردی..

شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1388

رج چاردهم

 

اینجوری بغلم نکن! 

بچه دار میشیم!!! 

بچمون هنوز اتاق نداره!خودمونم اتاق نداریم!  

اینجوری بغلم نکن و نگو قد بغلم دوست دارم..که این جوری من میفهمم حد زیادی قد بغل!  

اینجوری بغلم نکن که رویایی برام باقی بمونه!  

اینجوری بغلم نکن که بتونم باهات قهر کنم! 

 

بغلم نکن که تاب بیارم نبودنت رو 

 

شنبه 20 تیر‌ماه سال 1388

رج سیزهم

 

زنها غم هایشان را خوب بلدند برقصند.قدرت تسکین اش کم از گریه ندارد.رقصیدم،تنهایی،نی ناش ناش همان روز که تو حرف نزدی..اشتها نداشتی..همان روز که صدای بسته شدن در گفت:خداحافظ...!!چشم هایم را بستم و رقصیدم و هر مردیکه ای را تصور کردم الا تو!

دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1388

«رج دوازهم» را سبز و سیاه میزنم!

  

 

سبز وسیاه میزنم...

دوشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1388

رج یازدهم

 

 

با چشمهای قرمز که وارد میشود یعنی امشب از خیلی چیزها خبری نیست!کیفش را از دستش میگیرم..میپرسم: "لباسهایت را در بیاورم؟" میگوید: "نه"..این یعنی خستگی لوسش نکرده و فقط خیلی خسته است..میروم آشپزخانه و از آنجا داد میزنم:"شام بیارم یا چایی؟".اگر در کنار خستگی،خواب آلود هم باشد میگوید شام.اگر تنها خسته باشد میگوید چایی.شام را انتخاب میکند.شام که میخوریم ..رو به رویش مینشینم و از روزی که گذشته حرف میزند..من عاشق این صدای خسته ام! این مرد تنهایی نمیخوابد و من کنارش  دراز میکشم تا راحت بخوابد،وقتی به سقف خیره شدم و نفسش توی گوشم میخورد،یادم می آید که این دامن لَخت و نازک و سبز را برای او پوشیده بودم،اما آنقدر خسته بود که ندید..خم میشوم روی سینه اش تمام خستگی اش را میبوسم. 

 

 

 

ـــ : سبز سبزم!

پنج‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1388

رج دهم

 

شاید این که یک عصری کنارشان بنشینی،مردها را میگویم،با بساط چایی و باقلا گرمک و عصرانه،دل به دلشان دهی با فوتبالی که میبنند،به چشمشان عاشقانه بنشیند!همین که لحظه گل زدن تیم محبوب دست بزنی با شوق!پا به پایش به نا داوری ها اعتراض کنی..وقت گل خوردن تیمش سکوت کنی..به اخمش گله نکنی!دوست داشتنش را درک کنی..و فقط نود دقیقه آنچه را که دوست دارد دوست داشته باشی.من خوب میبنم که چشمشان برق میزند و نگاهشاه چه ساده جور دیگر میشود..همین هم میشود برای من زندگی..

سه‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1388

رج نهم

 

 

 تو مَردی و نمیفهمی که دوست دارم دستهایم سبز شوند برای مردی که سبزی پلو دوست دارد..

دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1388

رج هشتم

 

رژلب میزنم هر چه پررنگتر و جیغی تر..بهتر!خرید میکنم،هر چیزی به چشمم خورد..(تاپ.شلوارک.قاب عکس.آلبوم.شمع.مجسمه.عینک.گلسر.گلدان..اگر از فروشنده هم خوشم آمد کلی هم با فروشنده گپ میزنم).زنگ میزنم آرایشگاه از یک هفته قبل وقت میگیرم و روز موعود از صبح زود میروم توی آرایشگاه مینشینم،اول دماغم را بالا میگیرم و بعد کم کم با زن کناری حرف میزنم..حرفهای بی سر و ته..میان حرفهایم ره خیال میزنم رویاهایم را گاهی به حقیقت جلوه میدهم و حقیقت زندگیم را میچسبانم به زندگی دیگران و پشتش مدام نچ نچ میکنم و به زنی که جای خودم دارم تعریفش میکنم "طفلی" میگویم!موهایم را رنگ میکنم..در پیاده رو قدم میزنم و از تعریفهای دروغکی مردهای هیز رهگذر لحظه ای فقط لحظه ای خوشم میشود..آشپزی میکنم و مربا میپزم..شیرینی عید درست میکنم..ترشی فصل درست میکنم..کمی هم به زن همسایه میدهم تا ازم تعریف کند..به مرد همسایه همان که با مادرش تنها زندگی میکند مربا میدهم تا خودی نشان دهم..وسواس خودخواسته میگیرم و به جان دیوارها می افتم!  آآآخ اینروزها هر کاری میکنم تا یادم برود غم اینروزها را_در لا به لای روزهام و لحظه هام به این فکر میکنم تو مردی و مثل من راه فراموش کردن نمیدانی..با هر کس حرف نمیزنی.. سخت گریه میکنی..آشپزی نمیکنی..فقط تنم را میبخشم که ساعتی فراموش کنی..با دستی که به تنم میکشی حرف بزن، میشنوم..روی شانه برهنه ام گریه کن..ره خیال بزن هر کاری میخواهی کن..فقط لحظه ای فراموش کن.همین.

شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1387

رج هفتم

کسی هست گاهی مهربان تر،از خود گذشته تر و حتی حساستراز دیگر زنها،اما زنها دوستش ندارند چون گاهی جایشان را پر میکند..فرقی نمیکند دل یا تختخواب یا صندلی جلو ماشین!من هم شاید مثل بقیه زنها دوستش نداشته باشم یا حتی بیزار باشم اما خوب که فکر میکنم میبینم حسابی گردن شوهر،پدر و برادرمان حق دارد!چه وقت و بی وقتهایی که مردِ مان یا مردانمان هر چیزی ازش خواستند و نه نگفت!همان چیزهایی که ما با همه ی نسبتهایی که با مردِمان یا مردانمان داریم ،بهشان نمیدهیم!حفظ اندام میکنیم..حفظ قرب اجتماعی..حفظ خودکفایی های زنانه و فقط میگوییم "نه"!او هم غذای گرم دارد هم رختخواب نرم .تنش برای کسی ست که امشب کنارش است دستش هم روی گوشش نیست خوب میشنود..گاهی بیشتر از من، بهتر از مادرم.فکر میکنم دلش خیلی میگیرد و سعی میکند به این فکر نکند که دوست دارد جای من باشد..خوب هم میداند این مردی که سرش روی سینه ی  برهنه اش است فقط کافی ست لحظه ای احساس خطر کند،برای همیشه وجودش را منکر میشود چه رسد به...! فکر میکنم زیاد تنهایی گریه میکند..یا  زیاد الکی میخندد.. و من فکر میکنم یادمان رفته  که اگر در شرایط او بودیم چه کسی بودیم!

شنبه 21 دی‌ماه سال 1387

رج شیشم

گنگم..والا قهر نیستم.تازه از خانه ی مامان برگشتم.دلم میخواست بیشتر بمانم اما این بی خبر رفتنم زیر ذره بینم گذاشته بود..گفتم از تنهایی کمی کسل شدم اما نه تو را مجاب کرد نه مامان و بابا را!

چطور میتوانستم بگویم زن همسایه دوباره بچه دار شده و من تاب شنیدن صدای بچه اش را نداشتم!چطور میگفتم که عادتم شده بود، سرم را بچسبانم به دیوار و با هر صدای گریه اش صد بار بگویم "جاااانم" و به اهالی آن خانه که آرامش نمیکنند فحش رکیک بدهم!تو که نمیدانی چقدر دلم میرود وقت که مادرش با ذوق قربان صدقه اش میرود و هی میگوید "ببین محمود شبیه من است".

خجالت کشیدم همان صبحی که رفتم خرید..مرد همسایه،همان که دوباره بابا شده بود ازم تشکر کرد و گفت"دیشب اگر شما بیدارمان نمیکردید پسرمان هلاک میشد..طفلی مادرش خیلی خسته بود و خوابش برده بود"من گنگ بودم و تنها سری تکان دادم و لبخند زدم!توی پیاده رو به درختی تکیه دادم و آرام گریه کردم، فکر میکردم مردک راز دلم را فهمیده..ترسیدم دوباره اتفاق دیشب تکرار شود..راهی بهتر از گریز نبود ..جایی به جز خانه ی مامان هم نبود!

اما پسرشان هنوز گریه میکند..گوش بدهم بهتر از این است که صدای تلوزیون را بلند کنم.. توی پارک محل ولو باشم..خانه مامان مدام سوال پیچ شوم..باید گوش دهم..بغض هم نکنم.. سخت است اما بهتر نیست!؟ هوووم؟

سه‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1387

رج پنجم

 

باز این دوره هفت روزه آمد و تو نبودی که آرامم کنی!یادت هست این هفت روز سخت که می آمد مدام ناز میکردم و نق میزدم..حالا که نیستی فرقی ندارد مرد همسایه باشد یا راننده تاکسی من مدام ناز میکنم! 

دیروز آقای -ص- اینجا بود.همان که به من کج میخندید و تو نمی دیدی.سخت بود ناز نکردن در حضورش.سخت بود قاه قاه نخندیدن وقتی که شوخی های بی جا میکرد و از بالای عینک منتظر لغزیدنم بود.کنارم نشست تا قراردادها را جای تو مهر کنم،وقتی تمام تنش را به تنم کشید دلم لرزید و از خودم بیزار شدم.. بیزار شدم از خودم چون فقط ظاهرم خشک بود..درونم مدام زنی لوندی میکرد و عشوه می آمد..سخت بود خودم را به خریت بزنم وقتی این سلیته درونی به هر دیواری خودش را میزد تا وارد شود..در تو نیستی ها دارم یاد میگیرم تأهل یعنی چی!!

جمعه 22 آذر‌ماه سال 1387

رج چارم

 

چـــــــقدر من این مرد رو که بلد نیست واسه خودش کفش و کراوات بخره و نمیدونه آیس پک چیه،دوســــــــــت دارم!!!

جمعه 15 آذر‌ماه سال 1387

رج سوم

 

بهم میگه به چی فکر میکنی؟ انگشت شست و اشاره و وسطیمو جلو چشاش میگیرم و میگم به اینا.به چشای تاب دارش میخندم و میگم حالا دیگه سر انگشت اینا با تمام موهای صورتت آشنایی پیدا کردن.

جمعه 8 آذر‌ماه سال 1387

رج دوم

بخاریمان  بد میسوزد..بو میدهد..کتری که رویش گذاشتی دارد دود میکند.مدام داری مینویسی و خط میزنی.پاهایت را تکان تکان میدهی.دست راستی که ستون کمرم شده روی قالی سُر میدهم،میشود بالش سرم.میخواهم به پاهایت نگاه کنم..گاهی انگشتهایت را به هم میکشی..تکان میدهی..فکرها را عقب میزنم فقط میخواهم نگاه کنم..دلم برای پایت تنگ میشود.روی زمین غلت میخورم سه بار.زیر میز جای نمیگیرم.یادم رفته بود.لنج میکنم.بالا تنه ام را میکشم زیر میز.پاهایت را بغل میگیرم.تمام سینه ام را پر میکند.تو کمی میترسی..به تکیه گاه صندلی مان تکیه میزنی از همان بالا میخندی : دیوونه بیا بیرون!اونجا چرا؟!من هم پایت را سفت تر بغل میکنم.

پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1387

رج اول

این دوره هفت روزه که سر میرسد ویار تو را میکنم...

تو نیستی و من هنوز به نازیدن در این دوره عادت دارم...

کمرم که درد میگرفت با کاسه ی حریره بادام روبه رویم می ایستادی..

سیب ترش نمی خریدی..خیار ممنوع بود..گوجه سبز را قایم میکردی...

دلم تنگ شده!!!!

همین دیروز که با صدای بلند آه و ناله میکردم، باور میکنی منتظر ِ بوی بد حریره ی بادام بودم؟و نگاهت که چقدر دلش سوخته بود!!! و تو که نیامدی من بلند بلند گریستم...

این چند روز که می آید باید مواظب خودم باشم که مبادا برای مرد همسایه که شارژ ساختمان را جمع میکند ناز کنم...یا برای مرد میوه فروش سر کوچه...از خودم میترسم و تو را میخواهم..

<<      1      2