X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1388

رج هیفدهم

 

 

زندگی شخصی ام معتادیه که سر کوچه گاهی نَنِشسته..اگر باشد برایش سیگار می خرم..

شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1388

رج شونزهم

 

همین جا خوابیده بودم روی تخت..چشمهایم را باز نمی کردم..حتی سرا پا گوش نبودم و صدای بودنت را میشنیدم،بازدمت موهای ریخته شده روی گوشم را تکان تکان می داد..دست نزدم اما درشتی اندامت را حس میکردم..پهنی سینه ات!کشیده گی و محکمی ران هایت که رو به من بود..سرم را کشیدم طرف سینه ات...یک لحظه فقط یک لحظه هر چه میشنیدم..حس میکردم..دیگر نبود..چشم باز کردم...فقط لبخند زدم به جای خالیت!فقط لبخند!