X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 آذر‌ماه سال 1387

رج چارم

 

چـــــــقدر من این مرد رو که بلد نیست واسه خودش کفش و کراوات بخره و نمیدونه آیس پک چیه،دوســــــــــت دارم!!!

جمعه 15 آذر‌ماه سال 1387

رج سوم

 

بهم میگه به چی فکر میکنی؟ انگشت شست و اشاره و وسطیمو جلو چشاش میگیرم و میگم به اینا.به چشای تاب دارش میخندم و میگم حالا دیگه سر انگشت اینا با تمام موهای صورتت آشنایی پیدا کردن.

جمعه 8 آذر‌ماه سال 1387

رج دوم

بخاریمان  بد میسوزد..بو میدهد..کتری که رویش گذاشتی دارد دود میکند.مدام داری مینویسی و خط میزنی.پاهایت را تکان تکان میدهی.دست راستی که ستون کمرم شده روی قالی سُر میدهم،میشود بالش سرم.میخواهم به پاهایت نگاه کنم..گاهی انگشتهایت را به هم میکشی..تکان میدهی..فکرها را عقب میزنم فقط میخواهم نگاه کنم..دلم برای پایت تنگ میشود.روی زمین غلت میخورم سه بار.زیر میز جای نمیگیرم.یادم رفته بود.لنج میکنم.بالا تنه ام را میکشم زیر میز.پاهایت را بغل میگیرم.تمام سینه ام را پر میکند.تو کمی میترسی..به تکیه گاه صندلی مان تکیه میزنی از همان بالا میخندی : دیوونه بیا بیرون!اونجا چرا؟!من هم پایت را سفت تر بغل میکنم.

پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1387

رج اول

این دوره هفت روزه که سر میرسد ویار تو را میکنم...

تو نیستی و من هنوز به نازیدن در این دوره عادت دارم...

کمرم که درد میگرفت با کاسه ی حریره بادام روبه رویم می ایستادی..

سیب ترش نمی خریدی..خیار ممنوع بود..گوجه سبز را قایم میکردی...

دلم تنگ شده!!!!

همین دیروز که با صدای بلند آه و ناله میکردم، باور میکنی منتظر ِ بوی بد حریره ی بادام بودم؟و نگاهت که چقدر دلش سوخته بود!!! و تو که نیامدی من بلند بلند گریستم...

این چند روز که می آید باید مواظب خودم باشم که مبادا برای مرد همسایه که شارژ ساختمان را جمع میکند ناز کنم...یا برای مرد میوه فروش سر کوچه...از خودم میترسم و تو را میخواهم..